|
سیب سرخی به دامنت می زنم
تا گو نه هایت بلورین شود نگا هت می کنم تا چشما نت بد رخشد دستانت را می گیرم تا معنای خون را در یا بی به همین سا دگی تو عا شق شد ه ای پرواز کن . + نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 18:47 توسط قباد حیدر |
قطاری می خرم
با ریلی تا به جهنم برای عبور از زمستان به برزخ می رو یم برای قهر ها یمان می رو یم تا بهشت و بهارو آشتی از دنیا ی زرد خو اهیم گذ شت با حیرت از دنیا ی سیاه با گریه ریل ما از عالم سفید و رهایی خو اهد گذشت در ایستگاهی تو قف نخو اهیم کر د نه آ دمها می آیند و می گو یند - مسترا ح کجا ست برای خوردن چه ها دارید؟ از آنها بوی تن می آید و مر دانی کو چک حر فهای بزرگ خواهند زد زنانشان بو ی سکس می دهند و اظطراب قطار ما بی مقصد و فر مان ما و هزار پنجره ریلی بی انتها و طپش همواره عبور آری - قطاری خو اهم خرید حا لا قرار ما روی ریل حا شیه قالی بی مقصد و بی فرمان. + نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 17:23 توسط قباد حیدر |
فلاتی خشک در نگاه تو
اسبی راهوار از آن من ایستاده ام در انتظار باران. + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 15:18 توسط قباد حیدر |
نا رنجستانی از تو خواهد رو یید
مرا جو یباری با خود خواهد برد نگاهمان می کنند باد آنها را خوا هد برد خدایی همواره آ سمانی رنگین و جهانی بدون ما . + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 13:4 توسط قباد حیدر |
دریافتند
بکارت فریبی بود به دسیسه مردان اینک - روسپیان مطهر از خیا بانی به خیا بانی از آغوشی به آغوشی به تاوان جبری به درا زای تاریخ. + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 11:4 توسط قباد حیدر |
معنای من
موج نیست - رها دردریا شبنمم بر گونه گلی چون تو دوستم بدار آنگاه که شا یسته نیستم پیش از آنکه اشاره ای شوم به زمین. + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 11:2 توسط قباد حیدر |
شو پنهاور عزیزم به بی خودی ها رسید ه ایم حالا چه کنیم ؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 18:25 توسط قباد حیدر |
برای سرودن
باید عاشق بود و چه بهتر به شب پناه برد یک پنجره یک فصل کوچه ای خلوت شهری شب زده چرا غی روشن با یک نمی دانم بزرگ - و یک تو که حا لا حتمن خواب مرا می بینی و غلط می زنی در بستر مردی دیگر. + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 18:10 توسط قباد حیدر |
امروز پنجره را بستم
مرا زیر باران برد و به گناه خیس شدن تازیانه ام زد فاتحانه رفت تا از آزادی بنویسد روحم هنوز می لرزد. + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 10:41 توسط قباد حیدر |
برای ع-م
تاب نرم گیسویی فریبت داده است تو که هیچ کس نیستی از کنارت بگذرم گفتم خودت را به دکل ببند و از کنار جزیره سا حران بگذر تو زاده دردناک زنی که با درد زاده می شود کرشمه غمزه ناز عشوه طنازی او منظر نا گزیر نگاه من و توست تا به هزاران ابد این موج را فرودی نیست افسوس که افسون شدی این قطار جایی دیگر برای تو ندارد تو فقط یک پنجر ه ای. + نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 16:7 توسط قباد حیدر |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 15:6 توسط قباد حیدر |
چشمت اگر پوشیده بود
چه می کردم؟ + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 20:49 توسط قباد حیدر |
شب گذشت و
چهره بر افروخت خورشید من اما در آغوش توام ای ماه بلند. + نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 12:56 توسط قباد حیدر |
از اسبها گذشتیم
شش نعل نان هشت نعل گذشته بود. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 14:37 توسط قباد حیدر |
دختران آرزو
پیر می شوند نانی برای قسمت کردن نیست. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 14:36 توسط قباد حیدر |
|